یک قطره صبح
مثل همه و با همه متفاوت .... به کلبه کوچیک من خوش اومدین .
دوستای گلم سلام به همه شما . ممنونم برام کامنت میگذارید. من دارم دنبال کار میگردم ... چون از رفت و آمد مسیر تهران خسته شدم . چهار سال آزگاره که من دارم میام و میرم .... ( دست رو دلم نگذارید که همین طور که میبینید خونه ! ) تو سرما و گرما تو باد و بارون ( گریه کنید مسلمونا که گریه ثوابه ) آره این طوریهاست که دیگه از این تهران خسته گشته ام . چند روز پیش یه آگهی تپل دیدم و زنگ زدم و خیلی مورد استقبال فرد مربوطه قرار گرفتم و خلاصه یارو زنگ زد و قرار مصاحبه گذاشتیم . من ساعت نه روز سه شنبه تشریف بردم برای مصاحبه و بعد از دوساعت و خرده ای مصاحبه که دست کمی از کنکور نداشت یارو افتخار داد و گفت شما برای ما مناسب هستی و تشریف بیار سه روزی کار کن ببین دوست داری یا نه . بعد گفت من این حقوقی رو که شما تو فرم نوشتی رو خط میزنم یه کم میارمش پائین . وقتی نگاه کردم دیدم نکبت حقوق رو نصف نوشته ... منم خلاصه چیزی نگفتم ... اومدم شرکت کمی فکر کردم دیدم یارو خیلی پررو تشریف داره و بعد زنگ زدم گفتم من اینقدر میگیرم اگه خواستید بهم زنگ بزنید . این ملت هر چی پولدارترن گداتر تشریف دارن یارو کارخانه مواد پتروشیمی داره زورش میاد حقوق بده ... من هم که کم نیاوردم . بالاخره اگه قسمت من باشه ای کار بهم زنگ میزنن . ... دیروز حالم از این کارم بد شد چون تا حالا اینطوری قیمت رو بالا نبرده بودم و خلاصه خیلی به خودم فشار آوردم تا تونستم زنگ بزنم . اینه به خاطر این استرس مسخره حالم تا شب بد بود و چون وقتی آدم حالش بده مسائل ناراحت کنند بیشتر سراغ آدم میاد من هم تا شب مشغول بقه گیری و فحش دادن به این مردم بودم ... یکی که علنا منو با ماشین شست هرچی آب تو چاله بود پاشید به هیکلم و دیگه داشتم میمردم از عصبانیت منم هر چی حرکت بد بلد بودم نثار وجودش کردم . باید دوباره کمی کتابهای مثبت گرایی بخونم و یه کم هم ورزش کنم تا خون به مغز عزیزم برسه ... فردا روز عشاق هست به تموم عاشقای عزیز تبریک میگم و امیدوارم که سالها درشور عشق باشید البته به عقیده بنده این روز به کسانی که دوست پسر و دوست دختر هستن بیشتر خوش میگذرده ... تا بعد خوش و خندون وخرم باشید عزیزانم . دیشب که روز 14 بهمن باشه تولد همسرم بود . نمیدونم چرا بر خلاف همیشه خوش گذشت . میگم بر خلاف همیشه چون هر سال خوش نمیگذشت و باور کنید خودم هم نمیدونم چرا . هر سال سعی میکردیم کسی کنارمون باشه چه میدونم مامان من ... مامان همسر... دوستان .... خلاصه هر سال حالی به من نمیداد. امسال خوب بود . به خودم سختی دادم و رفتم تو این سرما براش از یه شیرینی فروشی خوب کیک خریدم برخلاف همیشه کیک مربع خریدم که خوشگل بود ( هه هه چون توی لایه های کیک موز و گردو بود) براش شمع خریدم نه از این شمع های زشت که عدد رو نشون میده . خیلی از اون شمع ها بدم می یا د. شمع های ریز ریز خریدم و گذاشتم روش خیلی خوشگل شده بود ...برای اینکه شاعرانه تر بشه چند تا شمع هم دور و بر روشن کردم . همسرم اومد و آرزو کرد و شمعهای روی کیک رو فوت کرد و بعد با جدیت تمام بلند شد و بقیه شمع ها رو هم فوت کرد ومثل اینکه خیلی ذوق زده بود نازنین همسرم . قرار شد هر کدوم یه دقیقه راجع به زندگیمون تو یه سال گذشته حرف بزنیم که زدیم . با اینکه همسر چیزی راجع به احساسات و این حرفها نمیگه معمولا ولی این بار خوب حرف زد و بیش از پیش فهمیدم که دوستم داره و از زندگی با من راضیه و خوشحاله که من تو زندگیش هستم . قند تو دلم آب شد. گرچه عمرا بهش بگم که وبلاگ دارم ولی همین جا میگم که دوستت دارم مهربانم . دوستت دارم صبورم . دوستت دارم کم حرف خوش اخلاق بی همتای من . حالا که دقت میکنم میبینم که دو تا مطلب آخرم راجع به همسر خان بوده ولی خوب چه کنم من که نی نی ندارم که راجع بهش حرف بزنم ... یه نی نی دارم که قدش بالغ بر دو متره ... زیاد نق نمیزنه و فقط عشق فوتباله که خوب بالاخره هرکی یه حسنی داره یه عیبی ( تا باشه از این عیبها ) البته خودم یه روز این عادل فردوسی پور و دارو دسته اش رو از روی زمین محو میکنم . دیروز ساعت یک ربع به یازده رسیدم شرکت . ایش انقدر تو ماشین نشسته بودم که دنبالچه ام درد میکرد. خلاصه مدیر شرکت بی هیچ حرفی پذیرای کارمند عزیزش شد و قر نزد . چند روز پیش محض شوخی گفتم که همسر جان فکر کنم که بهتره قبل از برنامه رفتن بچه دار بشیم . در حالی که یه خنده موزیانه به لب داشتم منتظر یه جواب الکی و خنده دار بودم که یکهو آقا فرمودن : به نظر من هم ایده ال ترین حالتش همینه " . منو میگین لبخند روی لبام خشکید . یعنی جدی میگه ؟ خلاصه تا شب که خوابیدم تا صبح خوابهای الکی ولم نکردن . من که موندم چی کار کنم . . . بابا جان من از مامان شدن میترسم . من شرایط روحی شو شاید داشته باشم ولی دریع از یک ذره جرات . واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای . نمیدونم چکار کنم . من میخوام همه چیز برای بچه دارشدن فراهم باشه ... امکانات لازم ... نمیخوام تو خونه مستاجری بچه دار بشم ... خیر من بچه مچه نمیخوام .... وای حالم بدشد ... . ( حال شما هم از این همه آه وناله بد شده میدونم !!!! ) . اینه حالت شبنم خانم وقتی حرف بچه میاد وسط ... تورو خدا اگه تجربه دارید که به من کمک میکنه بگید . خوب حالم بهتره و مغزم ظاهرا به کار افتاد ... به انسان بزرگی ازم پرسید در زندگیت چه مسئله ای رو میترسی به خدا واگذار کنی به صراحت گفتم : بچه دار شدن " و حالا مبینم که درسته حقیقت داره که من در مورد این مسئله به خدا اطمینان ندارم . یعنی میترسم منو در شرایطی قرار بده که خیلی ازش میترسم . ولی خوب همین الان که این مطلب رو مینویسم احساس میکنم که این مسئله رو هم به خدا سپرده ام ومیگم که " خداوندا من به تو اعتماد میکنم و راضی هستم به انچه که تو پدر خردمندم برایم در نظر گرفته ای . خدایا من و تو در روز ازل با هم توافقاتی کردیم و خودت قول دادی که تا ازت نخوام وارد زندگیم نشی حالا میگم که بیا قاطی کردم دوباره . بارها بر خلاف توافقمون عمل کردم که علتش ترس من درجسم خاکی بود . میدونی که وقتی میام تو جسمم چه قدر ترسو میشم خدایا . تو حرفای نگفته همه مارو میخونی بی آنکه لب وا کنیم . حرف منم بخون این بار . من این مسئله رو هم به تو میسپارم . به تو اطمینان میکنم . هروقت که صلاح من و همسرم و اون روح کوچولو باشه وارد زمین خاکیش کن . پیشاپیش از تو سپاسگزارم و برای خودم و خانواده هامون رحمت بیش از پیش استدعا دارم . آمین . " پاینده و زنده دل باشید .... تا بعد . چه شود !!!! دیشب همسرم برای چند روز به مسافرت رفت و من این چند روزه تنها هستم . مادر شوهرم دیشب به همسرم زنگ زده بود و میگفت اگه شبنم دوست داره یه شب بیاد پیش ما . البته خودش میدونه که اگه برم هم فقط برای شام میرم نه برای شب موندن من هیچ وقت شب خونه اونها نمیمونم . دفعه اولی که همسرم به تنهایی رفت سفر همه آخی آخی میکردن که وای تنهایی نترسی یه وقت . حوصلت سر نره ؟ بیا پیش ما تنها نمون . ولی بر خلاف تصور همه من از تنهاییم نهایت لذت رو بردم . فیلم های قدیمی که دوست دارم نگاه کردم . کتاب خوندم . تلویزیون و غیره .... و خلاصه اینکه اونجور که همه فکر میکردن بهم بد نگذشت . به نظرم این جور تنهاییها برای همه زوج ها لازمه . آدم باید یه چند روزی به حال خودش باشه چه زن و چه مرد ... یه آقای بنده خدایی که خیلی روشن فکر بود به من نصیحت کرد که نگذار همسرت تنها بره مسافرت اونجا چه ها و چه ها میکنه دور از چشم تو . البته این بنده خدا حالش تا چند سال پیش خوب بود ولی بعد از ازدواج سیم هاش قاطی کرد. به حرفش اهمیت ندادم دوست دارم به همسرم اطمینان کنم یه عمر به همه شک داشتم حالا دوست دارم لااقل به یه نفر اعتماد کنم . اینکه مثلا ممکنه یه زن زیبا ببینه و اونو تحسین کنه دلیل بر بد بودنش نیست . دارم لیستی از نقص هام درست میکنم و تا حالا 105 تا پیدا کردم . وای که خودمو چه کامل میدونستم من . تازه بازم دارم بهش اضافه میکنم . هی یادم میاد هی مینویسم . دیشب کانال ام بی سی داشت مراسم اهدای جوایز منتقدین سینما (هالیوود ) رو پخش میکرد . وقتی "خونها ریخته خواهد شد" (There will be blood.)دانیل دی لوییس جایزه رو برد برای فیلم جایزه رو تقدیم کرد به هنرپیشه ای که چند روز پیش در سن سی و شش سالگی فوت کرده و بسیار هنرپیشه قابلی بوده که البته من اسم دقیقش رو نمیدونم " هث ..." هست که در فیلم کوه بروک بک نقش یه کابوی همجنس باز رو بازی کرده و برای اون نقش کاندید اسکار بوده . خلاصه از قضا من درست دو ساعت قبل این فیلم رو در یه کانال دیگه دیدم و آی جیگرم کباب شد. که چه فیلمی بود و این یارو واقعا حیف شد. ولی جان شما از دیدن عشق این دو مرد به هم دهنم عین غار علیصدر باز مونده بود . اصلا باورم نمیشه دو نفر از جنس یکسان اینجوری عاشق همدیگه باشن و حالا باقی ماجرا بماند که ..... . ولی خوب این یکی از حقیقت های دنیای امروز ماست و یه جورهایی باید درکشون کرد . که البته من یکی از اون افرادی هستم که هنوز هیچ توضیح قانع کننده ای براش ندارم و خودم هم حیرانم از این مسئله والله ولی نفی هم نمیکنم چون هست و نمیشه تو روز روشن انکارش کرد. اگه کسی توضیح مناسبی داره خوشحال میشم با من درمیان بگذاره . حالا بریم به حال خوبی که این فیلم به من داد. اینقدر مناظر این فیلم و این کوه زیبا بود که انگشت به دهن موندم . گفتم کاش الان اونجا بودم یه چادر دو نفره بر پا کرده بودم و چای هم روی آتیش به راه بود و من هم روی صندلی لمیده بودم البته نه به طرز لطیف و خانمانه بلکه لنگامو به غایت دراز کرده بودم وکلامو تا روی چشمام آوردم پائین و داشتم یه چیز مشتی ( بدون الکل مثلا لیمونادی ... سودایی !!) مینوشیدم و حالشو میبردم . منظورم از چادر دو نفره این نیست که یکی هم پیشم بود ... خیر... تنها بودم منتها چون زیاد قلت میزنم چادر دونفره زدم . این رئیس فضول من برای اینکه ببینه من چی دارم تایپ میکنم هی دور میز من به بهانه های مختلف طواف میکنه . خیلی دلم میخواد سرش رو بگیرم بکوبم به میز!!!!... فکر کنم که خشونت هم باید به لیست نقص ها ا ضافه بشه . معلومه که امروز خوابم میاد و حوصله درست و حسابی ندارم وگرنه اینقدرها هم خشن نیستم والله. سلام . آره این عمره که داره عین برق و باد میگذره . کمتر از دو ماه مونده به پایان سالی که توش هستیم . راستی آدم وحشت میکنه چون این زمانهای از دست رفته دیگه برنمیگردن . تازه هی مسن تر میشیم و هیچ کار مفیدی واسه خودمون نکردیم . ( تازه اگه دیگرون رو بی خیال شیم واسه خودمون هم قدمی برنداشتیم . ) این خیالم از بابت قر سر تیتر راحت شد. میرم سراغ مسائل حاشیه ای. لبااااااااااااااااااااااااااااس عید . خدایا تو خودت میدونی که از خرید موقع عید خیلی بدم می یاد. خیابونهای شلوغ . جنسهای بنجل . مدلهای احمقانه . قیمتهای تخیلی . این چند سال اخیر واقعا خرید کردن موقع عید رو دوست ندارم . میخوای یه فلکه بری بالاتر یه ساعت طول میکشه از بس که خیابونها پر آدمیزاد و غیره س . داشتم با خودم میگفتم " شبنم گلم . عزیزم . امیدم . قشنگم . ملوسم .... امسال اصلا بی خیال خرید شو . آخه این پول رو برای چی میریزی تو جیب کاسب جماعت . پول که علف خرس نیست عمرم . " ولی چی بگم از نگاه مردم و فامیل که موقعی که داری برای دید و بازدید عید از در میری تو . تا سر تا پای آدم رو ارزیابی نکنن اصلا باهات سلام و علیک نمکنن. این نگاهها منو آزار میده آخه من هنوز یه ایرانی اصیل هستم که خیلی تائید طلبم . بعد هم با این مدها اجق وجق آدم دیگه نمیتونه شلوار پارسال رو بپوشه که .پارسالیه عین اصغر زغالی بالای قوزکه ولی امسال شلوار چین چین بلند و تنگ مده که آدم نقس همه جاش میگیره والله . ولی خدایی نمیخوام امسال پولی خرج نگاه فامیل کنم . اصلا حالم دیگه از این کارها به هم میخوره . این چشم و هم چشمی ها داره عقل ماهارو زایل میکنه . خونه یارو میری میگه دارم میمیرم از قسط و قرض و فلان بعد میبینی پن کک بیست هزارتومنی روی میزتوالتش گذاشته که هر نیم ساعت به بار هم میره ازش میماله ! چرا چون اسم این مارک رو از دختر خاله شوهرش شنیده میخواد کم نیاره . آخه نکنید این کارهارو . اینو گفتم درد دلم واسه یه چیز دیگه تازه شد. تو این فامیل همسر من قضیه شام و ناهار دادن قضیه ناموسی به حساب میاد یعنی اگه شام بده و تو بهش شام ندی به راحتی تو رو از مهمونی بعدی حذف میکنن . آخه...... آپارتمان فسقلی جا داره که من لشکر تو رو دعوت کنم به شام . میخواین بشینین رو سر من وقتی جانیست . بعد هم که خسته هستی و غذا از رستوران سفارش میدی پشت سرت حرف میزنن " دختره خودش غذا درست نکرده بود ... وا .... دیدی ؟ " . نره پایین اون غذا ( خدا نکنه ) . ولی من دل به این حرفا نمیدم . قرار نیست هیچ کدوم از ما زنهای شاغل که پا به پای مردمون داریم کار میکنیم و تو این مملکت داریم یه حرکتی میکنیم با حرفای این خاله زنکهای بیکار و اطفاری زندگی کنیم . (تکبیر ! ) در ضمن یه کتاب جدید به پستم خورده به نام " زن واسپرده " برای کسانی که اگه شوهر بهشون توجه نکنه انواع بیماریهای گوارشی میگیرن توصیه اکید میشه . ( نیست که چه قدر کتاب قبلی رو که معرفی کردم مطالعه نمودن دوستان ! ) لازم به توضیح هست که این هفته عجیب حال و هوای فیمینیستی دارم . دوستان عزیزم از انجا که چند آیتم برای عید باید خرید شود اگه مرکز خریدی که جنسش به پولش بیارزه سراغ دارید از این بنده حقیر دریغ نفرمایید لطفا. امیدوارم شما و زندگی با هم در هماهنگی کامل باشید. تا بعد .....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

