یک قطره صبح
مثل همه و با همه متفاوت .... به کلبه کوچیک من خوش اومدین .
خوبم . امیدوارم شما هم خوب باشید . امروز عجب هواییه . یه ذره هوای تهران رو قابل تنفس کرد . حالا هواش دونفره س یا ده نفره تصمیم با خودتون . من چند نفره در جمع دوستای باحال رو ترجیح میدم. امروز بعد از مدتها تصمیم گرفتم کفش جلو باز بپوشم با اینکه بارون و هوا ابری با خودم گفتم اگه گشت ارشاد گیر نده بارون رو خیالی نیست . درست وقتی رسیدم به میدون ونک دیدم نازنین گشت منتظر ایستاده و خواهران و برادران عزیز مثل بز به پر و پاچه و باسن و دیگر مکانهای استراتژیک خانم ها خیره میشن تا شاید زمینه ای برای امر به معروف و نهی از منکر پیدا کنن . با خودم گفتم که خدایا من حوصله ندارم با اینها دوباره برم وزارء واسه چه میدونم شلوار و جورات و غیره ... . خواستم راه رو عوض کنم دیدم نمیشه . گفتم عیب نداره دیگه پرواز که نمیتونم بکنم باید از جلوی همین علافهای خدا رد شم . خلاصه یاد توصیه دوستم افتادم که میگفت نباید تو چشمشون خیره بشی ... باید بی خیال رد شی!!( انگار آدم داره میره گاو بازی که نباید به چشمشون خیره بشه ) . رفتم ولی بالاخره با کلی وحشت چشمم افتاد تو چشم زنه دیدم که سبیل گذاشته این هوا . دلم به هم خورد . گفتم این خدا کنه شوهر نداشته باشه وگرنه بعد از هر بار روبوسی یارو باید کلی نخ دندون بکشه این همه پشم رو از لای دندوناش دربیاره . همین جور که خیره نگاهش کردم دیدم یارو کم کم داره متوجه من میشه .. من هم مثل بچه آدم سرم رو انداختم و پائین و رد شدم در دلم از خداوند استغاثه میکردم که گیر نده و در عین حال اینقدر کیفم رو پائین نگه داشته بودم که تقریبا روی زمین کشیده میشد. خلاصه در دلم امنیت و آرامش اجتماعی حقیقی رو احساس کردم و خداوند رو شکر کردم به منو به خاطر اینکه صندل پوشیدم و احساسات عمومی جامعه رو جریحه دار کردم دستگیر نکردن . خواهران .. برادران ممنونم . من خودم میدونم متهم شاخ و دم نداره همه میتونن متهم و خاطی و مخل نظم و اراذل باشن و منو به خاطر اینکه صندل اون هم به رنگ ننگین و روشن و کاملا تحریک کننده سفید پوشیدم ببخشید . من نادم هستم . و اگر این عذاب وجدان خیلی فشار بیاره خودم با پای خودم میام وزراء . عیب نداره ...این عو عوی سگانه نیز بگذرد . تا بعد . از ماری جان ممنون که منو به بازی دعوت کرده . یکی این که وقتی وارد اینترنت میشم اولین کاری که میکنم چیه ؟ والله کار بدی نمیکنم .... تقریبا یه پنج دقیقه ای رو صرف بستن پنجره های مزاحم ویروسی میکنم و بعد یه یک ربعی هم التماس کامپیوتر میکنم تا صفحه مورد نظرم رو باز کنه و بعد اگه همه چیز به حول و قوه الهی خوب پیش رفت ای میل رو چک میکنم .... و بعد وب گردی میکنم . هله و هوله چی میخورم ؟ بستگی داره در چه حس و حالی باشم ... اگه تریپ سلامت باشم میوه و چای سبز .... و اگه تریپ بی حوصله باشم چیپس و کرانچی آتشی و زغال لخته که کلی باهاش عشق میکنم ... . همه اونهای که کامنت مرحمت میکنن دعوت هستن .... دیروز زدم جا حوله ای رو شکستم آخه عوضی کور خودشو زد تو سر من ... انگشتم باد کرده و درد میکنه دیروز فهمیدم که صدای آدم ها هم آلودگی صوتی میاره ... کاش میشد صداشونو مثل تلویزیون کم کرد یا گذاشتشون روی MUTE . دوستم داره میدونم ولی کاش یه کم روش های دلخواه منو امتحان میکرد ... یا اینقدر سعی نمیکرد از خانوادش در مقابل من که کم کم دارم فکر میکنم هیولا هستم حمایت کنه ... دوستت دارم از دماغت بدم میاد ... از رنگ پوستت خوشم نمیاد ... ابروهام که دیگه نگو ... این چشماته که باعث میشه هر وقت بهشون نگاه میکنم یادم بره چی میخواستم بگم وگرنه الان این طور احساس بلاهت نمیکردم . خدایا شوهر داری این جوری سخت به من یاد نده بابا.... و به من یقینی بخش که رنج های دنیا را بر من آسان کند. دمت گرم . هیچ کس خونه نبود برق ها رو هم روشن نکردم ... لباسهامو در آوردم و یه فنجان چای ( به جان خودم کلاس نمیگزارم من چای لیوانی بخورم میترکم
) ریختم و ولو شدم رو کاناپه ... آخی چه خوبه که هیچ کس خونه نیست چه میدونم حتی عشق و همسر و غیره هم الان نبودشون خیلی حال میده ... افتادم یاد قدیم ندیم ها وقتی که یه نوجوون پر شر و شور بودم از یه پسر پر تحرک تر ... هر پیجشنبه کوه میرفتم ... عاشق درکه بودم و هستم ... راه رفتن توی اون کوچه باغها که دیگه الات پر از آدمه بهم لذت وصف نشدنی میداد... با دوستهای قدیم ... با دوستای جدید... صخره نوردی با دست خالی که وقتی الان یادم میافته با خودم میگم عجب بی کله های دیوونه ای بودیم ... لذت رسیدن به نوک صخره ای که با چنگ و دندون ازش بالا رفتی اونم تو بارون ... وقتی رسیدی نگاهی میاندازی به اطرافت میبینی که از صخره ای که تو ازش بالا رفتی صخره های بلندتری هم هست .. بیشمار... ولی همون صخره خودت برات یه لذت وصف نشدنی داشت ..از صخره که بالا م.وقتی چادر میزدیم تو اون بارون و سرما بالای کوه کنار آتیش که دیگه خبری از تکنولوژی نبود و چند نفری باهم تا صبح حسابی گپ میزدیم ... یکهو به سرمون میزد که بالای کوه نصفه شب یه ترانه رو با فریاد بخونیم تا اونجایی که حنجرمون میسوخت ... و بعد هم حسابی چایی میخوردیم و سوتی های همدیگه رو مسخره میکردیم ...بالا سه تار و تنبور میزدیم و بعد یه سکوت جانانه ... هممون به خلسه میرفتیم ... توی کوه قشنگترین منظره های زندگیم رو دیدم و طعم قشنگترین دوستی هارو چشیدم ... دوستهایی که شاید الان دیگه توی زندگیم نیستن ولی یادشون هنوزم شادم میکنه ... اخرین باری که رفتم درکه رودخونش به اندازه یه جوی هم آب نداشت و من واقعا حالم بد شد...از اون موقع به بعد فرصتی درست و حسابی پیش نیومده که برم کوه ... یعنی میترسم که دوباره اون رودخونه رو اونجوری و چه بسا بدتر ببینم و دیگه اصلا کوه رفتن از سرم بیفته ...
| Design By : Night Skin |

