یک قطره صبح
مثل همه و با همه متفاوت .... به کلبه کوچیک من خوش اومدین .
دیروز روز ۴ شنبه ۱۸ ژوئن ۲۰۰۸ برابر با فکر کنم ۲۹ خرداد اخرین روز من در شرکت .... فلان بود . اول زنگ زدم از کسانی که باهاشون همکاری نزدیک داشتم خداحافظی کردم که البته با هرت هرت خنده همراه بود . بعد هم کتابامو جمع کردم . داشتم اونها رو توی یه پلاستیک میگذاشتم که دیدم دوزای دم در وایساده و مثل مادرمرده ها داره مون نگاه میکنه ... تو نگاش یه غمی بود که انگار تازه متوجه شدم که بابا در این مواقع انسان این قدر بی تفاوت نباید باشه . بهش گفتم "خیلی غمگین به نظر میای " میگه " باهم خیلی خاطره داشتیم " سعی کردم لبخندی که بزنم که مناسب این لحظه باشه . گفت " یاد عروسیت افتادم که وسط زمستون بالای کوه گرفته بودین و تو سالن از سرما مردیم .... چه قدر شام رو دیر دادین .... داشتیم از گشنگی میمردیم .... تازه غدا هم سرد شده بود.....آه ........" . حرفی برای گفتن نداشتم ..... وسایل رو جمع کردم و با همکارها خداحافظی کردم . برای کسی که به جای من اومده از ته دل اروزی صبر و بردباری کردم و اومدم بیرون . خیلی وقته که به یه نتیجه ای رسیدم . این که من هیچ وقت از هیچ چیز راضی نیستم و اصولا از بچگی یاد نگرفتم که از چیزی تعریف کنم و ابراز رضایت کنم . این تقصیر مامان و بابان ! نیست چون اونها هم اینطوری یاد گرفته بودن . از کار یه ناله دارم و از بیکاری یه ناله . حالا که خونه هستم میگم خدایا من با بیکاری و خونه داری خیلی حال نمیکنم . تو خودت منو رئیس و مدیر یه جایی کن ! خودت که میدونی من فقط با دستور دادن حال میکنم ! من این قدر روحم لطیفه که اگه کسی ازم انتقاد کنه خونش برام حلاله !!!! بگذریم از این روح لطیف و بزرگ ولی یه کار مثبت انجام دادم و در کلاس فرانسه اسمم رو نوشتم . از پست بعدی براتون به زبان فرانسه مینویسم . فردا شب اسیر یک مهمانی اجباری هستم به عنوان میزبان و دارم برای شکم خلایق خوردنی حاضر میکنم . از مهمانی دادن زیاد خوشم نمیاد . میگم همه رو ببر رستوران یه چیزی بده بخورن و بعد بیان خونه تو تا صبح بگن و بخندن . ولی ظاهرا مسابقه کدبانو بازیه که من هم عمرا واسه اینا خودمو بکشم . این از اون سنت های ایرانیه که من نه حالشو دارم و نه استعدادشو . راستی همچنان تو حس و حال سفرم و خوندن وب ماری و نیکو منو پاک از خودم بیخود کرد و بهشون اخطار میکنم هرجا رفتین فقط مجاز هستین با اسم شاه عبدالعظیم و کنسولوقون از سفرتون یاد کنید . من نزده میرقصم اونوقت شما واسه من شرح سفر و عکس میگزارین؟؟؟؟؟ هر جا هستین خوش ... لبتون خندون ...و دلتون شاد باشه . به قول بعضیها "تا بببببببببببببببعد ." سلام امروز اما فشارم خوشگل پائین بود یه جوری که خون حالت جیزه بندی به اعضا میرسید. این اثر سفالکسین هاییه که به خاطر دندونم خوردم . آغاز جام ملت های اروپا رو به همه فوتبال دوستان تبریک و به همسرانشان تسلیت عرض میکنم . هر شب بسیاری از کانالها با دو مسابقه در خدمت آقایان و دو نوبت حرص دادن در خدمت خانمها هستند.به تمام دختران مجرد توصیه میکنم .... دقت کن .... دقت کن این که همسرت چه احساسی به فوتبال داره اگه بدش میاد معطل نکن بله رو بده !.. ولی اگه خوشش میاد احتیاط شرط عقله جانم یه کم روش فکر کن .... من همچین حماقتی کردم و الان عادل فردوسی پور روبه عنوان هوو درکنار خودم دارم ! اخ که دل هوای سفر کرده ... اونم به جاهای دور دور و که متعلق به از ما بهترون هست... بوی قهوه که بهم میخورده یاد ممالک فرنگ میکنم و سریع تلفن رو بر میدارم و از اونور آبها کسب خبر میکنم که کمی دلم اروم میشه ... دل تنگیم هم به ادمیزاد نمیمونه ! در یک سایتی خوندم که تست ایلتس داره از شرایط مهاجرت به کانادا برداشته میشه یعنی متقاضیان باد به شکل دیگه توانایی زبان انگلیسی خودشون رو نشون بدن که هنوز تست جدیدمعرفی نشده . ضمنا اگه کسی خبر بیشتری داره خوشحال میشم که منو هم در جریان بگزاره . این روزا خیلی خواب های خوب خوب میبینم .... منتظر اثر یا تعبیر هستم ....از دوستای ماورایی که هوای منو دارن ممنونم ... . برام دعا کنید .... برام دعا کنید ... برام دعا کنید . ایام به کام عزیزان. با صدای زنگ موبایل که یه آهنگ ملایمه بیدار میشم . موبایل رو خاموش میکنم . بلند میشم و نیمه خواب و نیمه بیدار میرم سمت دستشویی .... چند ثانیه خودمو تو آینه نگاه میکنم ... چشمای خواب آلود و رنگ و روی زرد که حکایت از این داره که خوب و کافی نخوابیدم . یکهو انگار یادم میاد که باید حاضر شم ... سریع مسواک و .... صورت شستن . میشینم جلوی میز توالت ... کی حوصله داره آرایش کنه ... ولی ماشاالله با این کیفیت زندگی مگه میشه بی آرایش قیافه رو تحمل کرد . مداد میکشم و بعد ریمل و بعد یه رژ لب کم رنگ برای اینکه خیلی اول صبح توجه جنس مذکر از نوع شیشه خرده دار رو جلب نکنم ... دارم کم کم سرعتم رو میبرم بالا ... مانتو روسری شلوار در عرض چند ثانیه . خودمو میرسونم سر خیابون برای اینکه سوار ماشین بشم .... ولی علنا نصف مشاعرم کار نمیکنه و رسما هنوز خواب هستم . سوار ماشین میشم به قصد پایتخت .... تو ماشین صدای رادیو راننده اینقدر بلنده که بلندگوها دارن دوم دوم میکنن .... لوده بازیهای صبح گاهی مجریان رادیو و تبلیغ انواع بانکها و خدمات الوان ایرانسل ..... سعی میکنم بخوابم ولی هربار با صدای جیغ مجری و انواع آهنگهای محلی از خواب میپرم ... دلم میخواد رادیو رو از جا بکنم و بعد از اینکه کوبیدمش تومخ راننده از پنجره پرتش کنم بیرون ... ولی خوب سعی میکنم آروم باشم ... ترافیک ... بوی خوش دود که از اگزوز ماشینهای سنگین میاد بیرون ... داریم به تهران بزرگ نزدیک میشیم .... تهران تو هاله ای از دود و کثافت .... این هوا رو هر روزتنفس میکنم ... دیگه جزئی از وجودم شده . پیاده میشم گشت ارشاد رو میبینم و تو دلم فحشی حواله میکنم و به راهم ادامه میدم . میرسم شرکت با خجالتی ها آروم و با غیر خجالتی ها گرم سلام و علیک میکنم ... هنوز خوابم ... میشینم پشت میزم ... آبدارچی : خانوم ... چی میل داری ... من : هان ... یه قهوه . بوی خوش قهوه تنها چیز خوشایند از لحظه بیداری. احساس آرامش خوبی بهم دست میده .... کم کم بیدار میشم .... با خودم میگم خوبه که امروز به سوالهای قدم دوازده گانه جواب بدم ... موقعیت مناسبه ولی یه حسی میگه که زیاد پایدار نخواهد بود . کم کم چیزی که منتظرش بودم اتفاق میافته . سر کله عوامل مزاحم پیدا میشن . اولیش یه همکاره که مثل دارکوب به اعصاب آدم نوک میزنه ... علنا تو حوزه کاری هیچ ربطی به هم نداریم ولی اصرار داره که وراجی کنه .. هر چند ثانیه یه جمله رو تکرارمی کنه ... دارم با خودم فکر میکنم ... آروم باش ... تو باید با چند ماه پیش فرق کرده باشی ... خودتو کنترل کن ... نمیشه ...مردک علنا رو اعصابم ضرب گرفته .... مجبورم واسه اینکه گورشو گم کنه یه تشر بهش بزنم ... دمش رو میگزاره رو کولش و میره ...نگاهی به فکس های رسیده میندازم .... نوبت دوزاری میرسه دست به سینه میاد کنار میزم ... اول سر تا پای منو نگاه میکنه تا ببینه من چیز جدیدی پوشیدم یا تغییری کردم یانه .... که اگه این طور باشه تا مثل خاله زنکها از چند و چون ماجرا سر در نیاره ول نمیکنه ... دارم به دفتر سوالهای قدم نگاه میکنم .... شاید وقتی دیگر .... . یه قهوه دیگه قدرت تحمل رو بالاتر میبره .... میرم سراغ کارهام مشتری های عزیز که هرکدومشون یه داستانی دارم. یکی مودب و خوش برخورد ... یکی با لهجه غلیظ ترکی اصرار داره با تو انگلیسی حرف بزنه ... یکی هر چند کلمه یه بار قربون صدقه میره تا ببینه که آره یانه .... سعی میکنم با نگاه کردن به منظره ساحل زیبایی که برای دسک تاپ انتخاب کردم زیاد حرفها رو جدی نگیرم .... تا ظهر سرم شلوغه .... ناهارم رو میخورم .... میرم سراغ سوالها...اولین سوال " خود را فردی مثبت میدانید یا منفی ؟" ... همه جا ساکته ... شروع میکنم به نوشتن. سلام خوبیم... خدا رو شکر ... دارم سعی میکنم که تندتر از گذشته آپ کنم ... گر چه باور کنید سخته چون گاهی آدم مخش کلا تعطیله ... از هر لحاظ . دوست عزیزم و یار گرامیم دوزاری جان هی داره با التماس مدت موندن منو تمدید میکنه ... بمون فلان کار هم به نتیجه برسه بعد .... بمون من فلان کارم رو هم بکنم بعد ... خلاصه اینقدر منو اینجا نگه داشته که انرژیم برای تمام برنامه پرباری که داشتم تحلیل رفته ... هوا هم که گرم بشه عمرا من از خونه در بیام برم سراغ اون برنامه گهر بارکه ریخته بودم ... . ولی خوب مثل اینکه آقا هم از طرف دفتر مرکزی دارن دوباره به مملکت محترم فرا خونده میشن ... با هم آمدیم و باهم رفتیم ... آه ...... خوب دیگه راجع به دوزاری بیش از کوپن ش صحبت کردم . بعد از سالها دوباره سریال پرنده خارزار رو دیدم و چه حالی کردم . فکر کنم این فیلم رو وقتی نزدیک ۱۲ یا ۱۳ سالم بود دیدم و اون موقع زیاد به خودم اجازه نمیدادم که وارد جزییات بشم ولی این دفعه که فکر کنم دیگه انسان بالغی باشم حسابی با فیلم حال کردم ... آقای همسر خان رو فرستادیم سراغ تماشای جام باشگاههای ایتالیا و خودمون توی یه اتاق تاریک هی گریه کردیم و هی دلمون از صحنه های عشقولانه غش رفت . من اصولا با صحنه های عشقی فیلم های کلاسیک بیشتر حال میکنم ... مثل بربادرفته که از دیدنش انگار خسته نمیشم و غرور و تعصب که دیگه نگو . ولی این فیلم های جدید اصلا انگار قاطی دارن... هر کی هر کیه... خلاصه جای همه فیلم های رمانتیک ببین رو خالی کردم گرچه لهجه استرالیایی این فیلم رو مخم بود ... شن شن یادش به خیر نصفه شب همه رو خواب میکردیم و مینشستیم به فیلم دیدن ... . یکی از مسئولین فرمایش کرده اند که همین پهنای باند اینتر نت برای کاربران ایرانی کافیست . دو حالت داره یا این انسان خیلی میدونه یا اصلا نمیدونه . تصمیم با شما ولی اگه با پسرش یا با دخترش که بدتر از ما مدام جلوی کامپبوتر پلاسن یه مشورت میکرد به گمونم یه جمله معقولانه تری میگفت...( تو مملکت گل و بلبل عقل کیلو چند ) مردتیکه عمه ننه ... . بعد هم اینکه خلیج فارس یا خلیج عرب ؟ ... مسئله این است .... . شنیدم تو اون هاگیر و واگیر یکی میگفته بیاین شعار بدیم ما روسری نمیخوایم ...که البته خیلی هم بیجا نگفته بنده خدا... عربها روسری دادن حالا عوضش خلیج میخوان .من میگم هر دوشو بدیم به خودشون دست از سر ما بردارن. امید دارم هر لحظتون به خوشی بگذره .... تا بعد .
| Design By : Night Skin |
