تبليغاتX
یک قطره صبح


یک قطره صبح

مثل همه و با همه متفاوت .... به کلبه کوچیک من خوش اومدین .

 

چند وقت پیش مطلبی خوندم در مجله " همشهری جوان" با این مضمون :

" رئیس دانشگاه آزاد اسلامی رودهن : بازرسی محتویات کیف دانشجویان یک رویه روتین و همیشگی نیست و به صورت تصادفی انجام میشود! "

خواستم از نظریات شما هم در این مورد مطلع بشم . به نظر شما کدامیک از موارد زیر ممکنه د رکیف قربانی یه "عملیات تصادفی غیر روتین" پیدا بشه ؟!

۱- نوار بهداشتی       

 ۲- کا.ندوم با طعم آلوورا     

 ۳- سی دی سانسور نشده مجوعه یوزارسیف و زلیخا  

 ۴- فیلم دکتر بازی گلشیفته و لئوناردو

لطفا شماره گزینه مورد نظر خود را به شماره ۲۰۰۹۰ ارسال کنید و در قرعه کشی موسسه ما.لی و اعت .باری " کمثل الحمار " شرکت کنید.

 

پ.ن : خدا رو شکر که فعلا قصد ادامه تحصیل نداریم و موارد فوق الذکر را تو گنجه خونه میگزاریم به تو کیفِ دفترو دستک دانشگاه !

   

  

نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط شبنم | |

 

مدتی بود که نمیتونستم وارد شبکه بشم . به علت مشکلات نرم افزاری و دانش فراوان بنده  البته !!

یه شعر دارم که خیلی باهاش حال میکنم ... حوصله کن و بخون .... به آدم حال خوبی میده .

 

زیباترین دریا را

        هنوز نپیموده اند

  زیباترین کودک

             هنوز بزرگ نشده 

  زیباترین روزهامان  را

              هنوز ندیده ایم

  و زیبا ترین واژه ها را

                هنوز برایت نگفته ام .....                                                          ناظم حکمت

 

نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط شبنم | |

 

مدتها بود که میدونستم در تدارک رفتن از ایرانه ولی بارها و بارها سعی کردم که خودم رو با فکر دیگری مشغول کنم ... چون فکر کردن به رفتنش برام غذاب اور بود .

هر جا که سکوت و طبیعت بود و من با خودم خلوت میکردم فکر اینکه دیگه نمیتونم به راحتی ببینمش مثل پنجه ای گلوم رو میچسبید .

بالاخره رفتنش قطعی شد. برای که ببریمش فرودگاه و به قولی ازش خداحافظی کنیم رفتیم خونشون . خونه شلوغ بود و پر از مهمون. خودش در تکاپو و خسته .

نصفه شب توی فرودگاه همه ناراحت و گریون بودن. میدونستم که خودش اینقدر حالش خرابه که حوصله گریه دیگرون رو نداره واسه همین سعی کردم خودم رو کنترل کنم که موفق هم بودم . دوربین رو روشن کردم و فقط لحظه ای  رو که بعد از خداحافظی هول هولکی از گیت گذشت و پشت یه پارتیشن گم شد رو گرفتم . لحظه ای که حتی فرصت نشد بهش بگم که به دوربین نگاه کنه . همین برام کافی بود .

به خونه خودشون برگشتیم . چند نفر بیشتر نبودیم . بی اختیار رفتم توی اتاقش .  اتاقی که توی ۲۵ سال زندگیم هرگز خالی از حضورش نمونده بود  . اتاقی که وسایلش همیشه با سلیقه و مرتب چیده میشد  . چند دقیقهای توی اتاق ایستادم  . رو تختیش  مثل همیشه مرتب شده بود . رفتم سراغ کشوهای دراور . نیمه باز بودن و خالی ....... کشوهای که هیچ وقت این طور خالی نمونده بود . اتاق خالی بود .... خالی از حضور اون و تمام وسایل متعلق به اون .یه دفعه یه خلا سرد دوره م کرد. انگار پرده انکار کنار رفته بود. دلم داشت میترکید. نشستم کف اتاق و های های گریه کردم ... گریه کردم .... گریه کردم .

تا حالا هیج وقت اینقدر دوریش رو احساس نکرده بودم . حتی زمانی که بنا به دلایلی به دیدنش نمیرفتم . نمیرفتم ولی میدونستم که هست  و داره هوای این شهر رو تنفس میکنه و خودم هم نمیدونستم که در واقع همین مایه دلخوشی من بود . اون همون هوایی رو نفس میکشید که من .

وقتی کمی خالی شدم . پتو و بالشی آوردم و همونجا پائین تختش دراز کشیدم . آخه وقتی میرفتم پیشش و شب میموندم همیشه پائین تختش میخوابیدم . پتو رو کشیدم روی سرم میخواستم تو حال خودم باشم .

در اتاق اروم باز شد عمه بزرگم وارد اتاق شد . فکر کرد که من خوابم . دوش گرفته بود و تن پوش اون تنش بود . اومد یه گوشه تخت نشست . شنیدم که اروم داشت گریه میکرد. مویه ای که حالا به هق هق بلندی تبدیل شده بود . من هم زیر پتو همراهش گریه کردم و همصدا باهم برای برای دردی مشترک اشک ریختیم .

هرگز عمه بزرگم رو در حال گریه با صدای بلند ندیده بودم و تا الان هم ندیدم .

تا مدتها بعد وقتی سر روی بالش میگذاشتم گریه م میگرفت و با خودم میگفتم که هر چی رشته های پیوند محکم تر و عمیق تر باشن کندنشون درد بیشتری داره پس گریه میکردم تا درد کمتری احساس کنم .

الغرض .....امشب نمیدونم چرا یک دفعه یاد اون لحظه ها افتادم و دوباره همون بغض اومد سراغم .دیدم شوهرم ممکنه از صدای هق هق دلتنگی که نمیدونم چرا دریچه قلبم رو باز کرده و اومده بیرون بیداربشه واسه همین اومدم اینجا بنویسم شاید حس دلتیگیم براش کمتر بشه .

میدونم میشه تلفن زد ... میشه ای میل زد ولی شاید دلم واسه اون لحظه هایی که دیگه تکرار نمیشه پر میزنه ....... نمیدونم.... شاید.

 

  

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 2:40 قبل از ظهر توسط شبنم | |

گاهی دلم میخواد تا پایان آهنگی دیوونه وار برقصم ..... جای نگاههای متعجب با نگاههایی که تک تک حرکاتم رو دنبال میکنن عوض بشه .....با اوج گرفتن آهنگ پرواز کنم و در پایان آهنگ مثل یه پرنده خواستنی و زیبا بال به زمین بکشم و آروم بگیرم .........  

احساس اینکه یه کاری رو تا تهش رفتی و حس کردی تو اون کار واسه خودت خدایی کردی حس بی همتاییه .

  

نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط شبنم | |


Design By : Night Skin