یک قطره صبح
مثل همه و با همه متفاوت .... به کلبه کوچیک من خوش اومدین .
این روزها که چه عرض کنم این سالها با یه مشکل دارم دست و پنجه نرم میکنم به نام هله هوله خوری آخر شب ! مثلا شام خوردم دو بشقاب تا چشمم سیر شده ... البته شکمم یه ربع قبلش سیر شده ! بعد از جمع و جور کردن بساط میام پنج دقیقه تلویزیون نگاه کنم .... دارن تبلیغ شکلات میکنن یا تو یکی از سریالها دارن آی میخورن .. چی میشه ؟ من دوباره گشنم میشه میرم سر یخچال (کمد به قول عمه م ) دوباره یه بساط کوچولو واسه خودم پهن میکنم و جای یه مثقال غذای هضم شده رو پر میکنم ! تفریبا یه نیم ساعتی از آخرین شکم چرانی گذشته ... باید یه چیزی بخورم .... مثل آدمی که یه گمشده ای داره هی میگردم و دور و بر رو نگاه میکنم .... بهتره برم سراغ لواشک که تازه خریدم ... میخورمش ... زیادی ترش بود ... میرم سراغ بیسکوئیت کنجدی که خیلی دوست دارم .... میخورم .... خوب دیگه وقت میوه خوردنه .... میخورم .... دیگه وقتشه که یه چایی چیزی بخورم ( به قول عمه گلم بنوشم) اونم میریزم تو خندق بلام ... آخ جون تو یخچال کاکائو کیندر دارم ... خوشمزه بود خدایی .....حالا وقت .... اینو بگیر برو تا وقت خواب . اصولا با شکم پر میرم تو رختخواب این طوری بهتر خوابم میبره با شکم خالی احساس سبکی بیش از اندازه میکنم در نتیجه خوابم نمیبره ! تازه اگه یکی از وب لاگهایی که چک میکنم حرف شیرینی و غذا زده باشه که دیگه کار معده م ساختس تا چیزی مشابه اون رو نخورم اروم ندارم !.میخورم تا جان در بدن دارم . خدا رو شکر چاق نمیشم وگرنه الان اسمم تو کتاب رکوردهای گینس بود . حدود ۴۸ کیلو هستم و بالا و پائین در حد دو کیلو . کسی راهی چیزی داره که من دست از این آزار معده م بردارم . میدونید احساس میکنم که به خوردن معتاد شدم! خوب دیگه خسته شدم برم یه چیزی بخورم . من موجودی هستم از دید بعضی ها عجیب . من در خانواده ای مذ.هبی بزرگ شدم . خانواده ای معتقد . شبم به ریاضت و استغاصه برای آمرزش گناهان کرده و نکرده میگذره . روزم به راهنمایی و ارشاد نسل بشر . من همیشه اماده شرکت در مراسم عزاداری ام و هرگز پایم را در مراسم شادی نمیگزارم . اصولا ماهیچه های لبم توانایی انبساط رو از دست دادن و فقط منقبض میشن . من مسئول خیلی چیزها هستم و باید برای بهتر شدن اون به روش خودم تلاش کنم . برای مثال من هرگز اجازه نمیدم که عروسهای خانواده الوده به گناه بشن و جلوی پدر پیر و فرتوت من استین کوتاه بپوشن . در صورت تمایل به گناه حال اونها رو از طریق برادرها جا میارم . من در مزمت گناه پوشیدن لباسهای غربی عکس عروسی دختر خاله ام را که کمی خودنمایانه بود جلوی چشم خودش و شوهرش پاره کردم تا درس عبرتی باشه برای دیگران . من شال رنگی دخترم رو که دوستش براش هدیه خریده بود رو با قیچی چند تکه کردم که بفهمد مقنعه بهترین پوشش برای زن م.س.ل.مانه . من به او هرگز اجازه نخواهم داد که به تنهایی خرید بره تا وقتی که اونو به خانه شوهر نفرستادم اجازه نخواهم داد دانه ای از موهای صورتش رو برداره . من همه شما رو درست خواهم کرد و با جسمی پاک به سرای عافیت بدرقه خواهم نمود. بعدها روی پل سراط از من متشکر خواهید بود ولی من از سر خشوع و فروتنی لبم رو گزیده و چادرم رو جلوتر خواهم کشید . من بدبینم . من به همه بدبینم . من به همه جانوران دو پایی که یه چیزی مثل سُنبل از میان تنشون آویزونه بدبینم ( این شامل میمون و کانگورو هم میشه !) . من به همه شما بدبینم ....به تو که جاتو به من تعارف کردی..... .. و تو که اول صبح با لبخند به من نگاه کردی به تو که پشت سرم راه میرفی و خدا رو شکر کردی ..... به تو که گفتی "بریم یه نسکافه بخوریم حالمون جا بیاد." و وقتی با عصبانیت برگشتم دیدم که با دوستت هستی که همراهت بود به تو که با من هم عقیده بودی . به تو که با احترام هر خوردنی به خانومت میدادی به من هم تعارف میکردی . به تو که پیشنهاد دادی به بارهای سنگین رو تا ماشین برام بیاری . به تو که برام ای میل های جالبی فرستادی . به تویی که موقع واد شدن در برو برام باز کردی .به تو که ...... آره من بدبینم . افتضاح بدبینم . این طوری بهتره . دیگه حاضر نیستم پل اعتمادم ترک بخوره این هوا !!! پ.ن. لطفا پاراگرا ابتدای پست رو در نظر داشته باشید! حتما راجع به ختنه سوران شنیدید . آره همون ختنه سرون خودمون . یه چیزی رو میبُرن واسش جشن میگیرن و گاوی گوسفندی هم زمین میزنن که چی ؟ یه سانت از آنتن کوتاه شده .(که خوب میگن وقتی کوتاه بشه نویز کمتری میاندازه ! ) ولی ما چی به جای یه زائده دو تا زائده در سن بلوغ ازمون میزنه بیرون ولی جشن که نداره هیچی تازه عزا هم داره !( البته تو این کشورهای مسلمون و گری گور مثل کشور ما ) هی باید قوز کنی و شونه هات رو به هم نزدیک کنی که بعضی ها نفهمن که بببببببببببله این هم قاطی مرغهای بالغ و کارآمد شده ! نه عزیز فکر نکن ما تو روستایی چیزی بزرگ شدیم و تا قلمبه سلمبه ها زد بیرون خواستن شوهرمون بدن .... خیر ...... از بس خودمون با شرم و حیا ( به دید خودم بنده نادون خدا ) بودیم اجازه نمیدادیم که بفهمن که همون بببببببله ! یعنی همون کارها رو کردیم که تونستیم تا ۲۵ سالگی جون سالم به در ببریم ! .... زیاده عرضی نیست ! ما خانوم ها چی داریم تو این زندگی کوفتی به جز پول خرج کردن و هی فرت فرت خنزر و پنزر خریدن و پزش رو به بقیه دادن ؟ هان ؟ .... اونم که ظاهرا دیگه رویایی بیش نیست با این قیمتهای کذایی . تو این هفته داشتم فکر میکردم که خوب بعد پرداخت قسط ها که دیگه تبدیل شده به سنت باستانی و دیرینه (پدر پدر پدر جد بزرگ من هم قسط وام میداده ! ) چطور میتونم به خودم و شادابی روحم خدمت کنم و خوشحال باشم . طبق برنامه ریزی که کردم دیدم به غیر از خرید برای خونه فقط میتونم برای خودم یه خیار بخرم اونم از نوع سالادی ! ..... از پوستش میتونم به عنوان ماسک استفاده کنم و خودشو خرد کنم تو ماست و بشینم یه گوشه ماست و خیارمو بخورم . متاسفانه فعلا با این اوضاع فقط همین ازم بر میاد . پ.ن. البته هویج هم به فکرم رسید ولی ......... همون خیار بهتره ! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

