تبليغاتX
یک قطره صبح


یک قطره صبح

مثل همه و با همه متفاوت .... به کلبه کوچیک من خوش اومدین .

 

سلام . خدای من شاهده که خیلی دلم میخواد بنوسیم ولی انگیزه منگیزه ندارم !

ولله الان عید رو تبریک بگم خیلی ضایع نیست ؟ بگم ؟ نگم ؟ من که خودم تو حال و هوای عید نیستم . مردم خونه تکونی شون رو شروع کردن من یه هفته س که دست به خونه نزدم ......چی کار کنم خوب  

 راستش مسافرت بودم بازم . دیگه بسمه . ترکیدم از بس رفتم سفر ! (البته اگه منم که باز بگن بیا میرم ).

من دلم شروین میخواد !

چیه این ولنتاین .... هی خرس و گربه و سگ قلب به دست ریخته تو ویترین این مغازه ها .... ایش .  

امروز با خدا تو یه باغ قشنگ بودم ... با درختهای تنومند .  چسبیده بودم بهش از بغلش پائین نمیومدم. خیلی حال داد . یه چیزهایی بهم گفت که مهمترینشون عبارتند از : ـ خیلی شجاعی عزیزم .     ـــ این قدر سخت نگیر     ــ هیچ متوجه شدی که وقتی بد اخلاقی توقعت از دیگرون چند برابر میشه؟             ــ تو برای من مثل یه بچه شیرین هستی که از اشتباهاتت هم لذت میبرم       - نمیخواد واسم گل بچینی همین که احساس رضایت میکنی برام کافیه         - پیشتم تنها نیستی . ( البته این آخری رو همیشه میگه ولی من زود یادم میره ! )  

یه اتفاق خوب افتاده که از شما دوستان عزیزم میخواد همین الان که این پست رو خوندید دعا کنید بر تداوم این اتفاق ....

عیدتون ... ولنتاینتون .... و باقی چیزهاتون مبارک !!

 

 

نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط شبنم | |

 

روزها از پس هم میگذرن و به خودم میام میبینم که وارد پنجمین سال زندگی مشترکمون شدیم . تو این چند سال سختی زیادی کشیدم تا فهمیدم زندگی با یه آدم دیگه اونم از جنس مخالف یعنی چی . به حق میگم که تو چهار سال بزرگ شدم کنار همسرم و او هم همین طور . سالها با هم دوست بودیم . خوشی های دوران دوستی رو خیلی هاتون چشیدید و میدونید که دوران شیرینیه و در عین حال پر التهابیه واسه خودش .

اون دوران هم گذشت تصمیم گرفتیم که ازدواج کنیم ... خودم و خودش ......و به حق که هیچ شخص سومی رو در این تصمیم گیری دخیل نکردیم. شاید خیلیها اون موقع مخالف بودن ولی خانومی و آقایی کردن و غرور ما رو جریحه دار نکردن و خودشون رو از ارزش و احترام ننداختن . با یه برنامه گاز انبری تاریخ ازدواج رو به همه اعلام کردیم و تمام کارهای ازدواجمون رو در کنار هم و بدون کمک کسی انجام دادیم . سخت بود ولی شیرین بود و برای ما همیشه مایه افتخار و غرور که خودمان ساختیم و بنا کردیم.... بی کمک پدر و مادر و غیره .

روزهای اولی ازدواج رو هرگز یادم نمیره . انقدر گیج و گنگ بودم که انگار دارم برای اولین بار همسرم رو میبینم و با یه غریبه هم خونه شدم . یک صفحه به سرعت ورق خورده بود در حالی که هنوز نمیدونستم که اصلا از صفحات قبل چیزی فهمیدم یا نه !

ولی نیروی امیدی بین ما بود نیرویی که کمک کرد به خاطر هم هرگز روی احساس همدیگه پا نگذاریم . هرگز همدیگه رو سرزنش نکردیم به جاش درک کردیم . به جرات میگم در طول این ۴ سال فقط یه بار نزدیک بود که حریم احترام بشکنه . سر یه مسئله کاملا بچه گانه که شاید از سر بی صبری من پیش اومده بود  شروع به بحث کردیم .... داشت تبدیل به فریاد میشد که یه دفعه هر دو به خودمون اومدیم و ساکت شدیم . هیچ وقت اون چند ثانیه سکوتی  که بین ما برقرار شد رو یادم نمیره . " داریم چی کار میکنیم ؟؟؟" این سوالی بود که یکهو مثل پتک خورد تو مغز هر دومون . بعد از اون سکوت نیش هر دومون باز شد که "ببخشید انگار داشتم داد میزدم ".   این "با صدای بلند تفهیم کردن" دیگه  تکرار نشد و امیدوارم هرگز نشه .

خوب حالا من یه بچه چهار ساله مودب و تا حدی با سواد هستم و دارم یاد میگیرم که چطور با همکلاسیم بازی کنم که برام زبون در نیاره و دهن کجی نکنه !

بهمن ماه مهمیه و ماه مهمی خواهد ماند . به خاطر تو و به خاطر ما .

دوستت دارم .

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط شبنم | |

 

چند ماهی میشد که انیمیشن پرسپولیس رو خریده بودم و گوشه خونه داشت خاک میخورد . دوست و اشنا ازم قرض گرفتن و دیدن ولی خودم این اواخر که داشتم فیلمهام رو به قول مامانم " فنگ شویی " میکردم متوجهش شدم . کاندید شدن برای اسکار هم بهانه ای شد که بیشتر مشتاق بشم .

از دیدن این کارتون سیاه و سفید وجودم منقلب شد. تقریبا خودمو دیدم تو این کارتون . مرجانه باید ۷یا ۸ سال از من بزرگتر باشه نمیدونم . من درست سال ۵۷ یه دنیا اومدم . زمان حکو.مت نظ.امی .

پرسپولیس یه کارتون سیاه و سفیده که فقط زمانی که مرجانه به آرامش نسبی رسیده و به قولی فراز و نشیب ها رو پشت سر گذاشته رنگی میشه اونم به مدت خیلی کوتاه .در ابتدا مرجانه تو فرودگاه نشسته و داره فکر میکنه که برگرده ایران یا نه که میره به گذشته .... گذشته ای پر از شیطونی کودکانه ...قهرمان بازی ....جنگ....درب و داغونی...... آوارگی تو اتریش..... بازگشت به ایران ....یه ازدواج و ..... بعد که گذشته رو مرور میکنه از اومدن به ایران پشیمون میشه و برمیگرده به زندگی در غربت . باید خودتون ببینید .

به نظرم در موضع گیری در مقابل این انیمیشن که من دوست دارم خطابش کنم "کارتون " ادم ها به سه دسته تقسیم میشن . ۱- دسته ای که تجربه ها مرجانه رو حس کردن و باهاش اشک ریختن ۲- کسانی که خیلی با وقایع ارتباط برقرار نکردن که خوب در نتیجه نظر خاصی هم ندارن .... و ۳- کسانی که اصلا تکذیبش میکنن .

چند تا تجربه تلخ این کارتون منو به گذشته برد . یکیش مهاجرت یکی یکی اعضای فامیل و خانواده که تا همین الان هم تقریبا ادامه داره .... و ... ولش کن نمیخوام بیشتر بگم . میترسم ..... آره هنوزم میترسم .

البته موضع گیری های سیا.سی ممکنه که باعث بشه مرجانه دست خالی از مراسم اسکار برگرده ولی خوب به نظرم برنده شدنش هم کمکی به  موقعیت بین المللی ما نمیکنه. 

 

زیاده عرضی نیست .  

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط شبنم | |

 

تصمیم دارم از ترسهام بنوسیم . ده تا از هزاران ترسی که دارم . هزاران ترسی که حتی خیلیهاشون رو تشخیص نمیدم .

و اکنون فهرست جنجالی ما :

۱- ترس از دست دادن مامانم ....  با اینکه هزار ماشالله صحیح و سالمه ولی من مثل خلها میشینم صحنه از دست دادنش رو تصور میکنم و جون میدم .

۲- ترس از هر گونه خزنده و حشره ...... سر دسته هاشون هم معرف حضور هست .... اییییییییییی !

۳- ترس از تنها شدن .... البته در آخر عمرم .

۴- ترس از برق گرفتگی و مواد مسموم کننده مثل سم . یعنی اینقدر از این سم میترسم که وقتی مثلا سم حشرات رو میگیرم دستم انگار بمت ساعتی دستمه و همش وحشت دارم . فکر کنم تو تناسخ های قبلی یکی از سران رم باستان بودم و "نِرون" دیوانه مجبورم کرده که با سم به زندگیم خاتمه بدم !در مورد برق گرفتگی هم که لابد شاگرد ادیسون بودم و سر یکی از آزمایشها تلف شدم !

۵-ترس از تائید نشدن .... این ترس یه زمانی منو بیچاره میکرد ولی الان خدا رو شکر که با تمرین میتونم جلوش بایستم .

۶-ترس از حرکتهای ناگهانی ... چه با اطلاعی و بی اطلاع قبلی !

۷-ترس از آمپول ..............ای خدا ... با این یکی نمیدونم چی کار کنم. میخوام برم خون بدم از ترس سه روز خوابم نمیبره ... نتیجه این میشه که بی خیال میشم . آخرین بار چنان غش کردم که خون گیر بدبخت و شوهرم رو سکته دادم .

۸- ترس از فقر ...... فکر کنم این ترس تقریبا ۹۹درصد مردم دنیاس .

۹-ترس از بچه دار شدن !!!!

۱۰- ترس از مامانم . نشد ما یه غلطی بکنیم و این خانوم نفهمه .

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط شبنم | |


Design By : Night Skin